همراز
بشنو از نی چون حکایت میکند!!
یا مقلب القلوب و الابصار رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد مكن زغصه شكايت كه در طريق طلب ز روي ساقي مهوش گلي بچين امروز بهار مي گذرد دادگسترا درياب ز در درآی و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانیان معطر کن به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن ستاره شب هجران نمی فشاند نور به بام قصر برآی و چراغ مه بر کن بگو به خازن جنت که خاک این مجلس به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن فضول نفس حکایت بسی کند ساقی تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال بیا و خرگه خورشید را منور کن طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شکر کن لب پیاله ببوس آنگهی بمستان ده بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن چو شاهدان چمن زیر دست حسن تواند کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن ازین مزوجه و خرقه نیک در تنگم به یک کرشمه صوفی کشم قلندر کن پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن روزهای آخر سال با همه حساسیت برای راست ریس کردن کارها دلم برای گپی کوتاه و صمیمی با دوستانم تنگ شده واز خالق هستی میخواهم قدرت تمیز مرا ... درشناخت حقیقت افزون کند و همواره دوستی هایم را بر باورهای درست بر پا کنم و زندگی ام را از کبر دور نگاه دارم که آفت زندگی جهل است و کبر. در این لحظه آرزو میکنم که من انسانها را دوست بدارم! از ته دل و بی تظاهر یا ترس! "مهم خودم و احساس انسانی خودم است نه هیچ کس دیگر! " چنین احساس باشکوهی زندگی ام را معنا بخشیده و بی همتا کرده، چنین روزگار و استقلال روحی را برای آن ها که دوستشان دارم، آرزومندم قرقره از غصه لاغر شد! بر فراز تخته سنگ آیا نشان از نعل اسب تک سواری هست؟ بادبادک جان ببین آیا بهاری هست؟ جای پایی سبز خواهد شد؟ شب سر سفره باد بادک جان ببین پیک امید آیا من دلم با خویش می گوید که آری هست مرحوم عمران صلاحی ای مهربـانتـر از برگ در بوسه های باران .... بــآزا که در هــوایت خــــامـــــوشی جنـــــونم .... فریـــــادهــا برانگیــخت از سنــگ کوهساران ای جویـبار جــاری ، زین سایه برگ مگریز .... کاین گونه فرصت از کف ، دادند بی شماران گفتی : ((به روزگاری مهری نشسته)) گفتم .... بیـرون نمیتوان کرد (( حتی )) به روزگاران بیگانگی ز حـد رفــت ای آشـنـــا مپــرهیز .... زیــن عــاشق پشیمــان ، سرخیـل شرمساران بیش از مـن و تـو بسیار،بسیار نقش بستند .... دیــــوار زندگـــــی را ، زیـــن گـونه یــادگاران وین نغمـه محـبت ، بعــد از مـن و تـو مـاند .... تا در زمــــانه بـــــاقــی است آواز باد و باران شفیعی کدکنی توصیف و شرح وقایع کربلا، از دیرباز، در شعر عرفانى ما، چه در آثارشاعران شیعى و چه شاعران اهل سنت، سابقهاى دیرین دارد و شاعران بزرگى چون : اما در عین حال یکی از مسائل مهّم مربوط به واقعه ی کربلا، انگیزه ی پیدایش این نهضت است. سؤال از اینکه، اصولاً حضرت امام حسین (ع) برای چه قیام کرد؟ دو جبهه و دو جناحی که در دو سوی میدان کربلا صف کشیده بودند، دارای چه افکاری بودند؟ چه زمینههای اجتماعی و فکری و سیاسی، محرّکِ این دو جبهه ی رو در رو بود؟ محققین تیز بین تاریخ کربلا، با یک بحث تاریخی و دقیق سعی میکنند ریشههای این قیام را پیدا کرده و آنها تحلیل کنند. آنان ریشههای عمیق انحراف را، حتّی در زمان خود پیامبر (ص)، در میان بعضی ها تشخیص میدهند. ماجرا را از غدیر پیگیری و دوران خلافت را تجزیه و تحلیل میکنند. وقایع دوران خلیفه سوّم و به قدرت رسیدن بنیامیه و معاویه را، در شام و مسئله انحراف حکومت اسلامی ـ انحراف سیاسی حکومت اسلامی ـ را طرح میکنند و در خطر قرار گرفتن کلیّت اسلام را توضیح می دهند. در واقعه خونین کربلا عناصر متعددی برای کنکاش وجود دارد که با تحلیل آنها حقیقت این حرکت عظیم روشن می شود. در یک نگاه همه ی جانبه وقایع کربلا صرفا مصیبت، تشنگی، سربریدن، درماندگی، بی پناهی و آوارگی نیست. البّته اینها هم هست. چون این گرفتاری ها و مصیبت ها قطعا، در صحرای کربلا بوده است. عظمت قهرمانان کربلا در این است که، با چنین مشکلاتی مواجه بودهاند. و لیکن روی دیگر آن شجاعت و شهامت، ایستادگی، دلاوری، قهرمانی ، آزادگی تا پای جان و خلاصه حماسی بودن داستان کربلاست. در بررسی واقع بینانه، حضور و نقش زن در واقعه کربلا، نشانه ی بینش اسلام نسبت به زن است. در این تصویر زینب کبری (ع) بانویی است، در عین حال که همه حدود و ثغور مربوط به حرمت زنانگی خود را حفظ میکند، در صحنه ی کربلا، در آن خیزابه خونین، حضور تام دارد. این تجزیه و تحلیل را میشود باز هم ادامه داد. می شود به جنبه های بیشتری از این واقعه اشاره کرد. پی نوشت ها: ۱- کلیات دیوان شمس، تصحیح محمد عباسى، ص ۱۰۱۷ – غزلیات شمس، ص ۵۲۳٫ تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! قبل از آنی که کسی سر برسد ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم شاید این قفل به دست خود ما باز شود پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم کاش درباور هر روزه مان جای تردید نمایان می شد و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟ کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چراغی گردد دست اندیشه مان کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را شبح تار امانت داران کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان و کسی می آمد و به ما می فهماند از خدا دور شدیم... : دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد. من و لرزش دل تو و غمزه با ناوک چشم می گویمت با زبانی که نازکتر ازعبور نسیم است تو می لرزی از واگویه هایم می گریزی ازکنارم سراسیمه چون پروانه های مسافر خسته ای از سکون و تباهی میروی بسمت افق های خیالی می دوم با همه جان بسویت کمی بعد به آرامشی میرسیم با سکوت من و اشک تلخی که از چشم تو جاریست - مثل ضرب آهنگ تاری که بر دل نشیند بداهه نوازی می کنی با جان عاشق غمی در نگاه من وتوست بعد از سالیانی که نبودی قدم رنجه کرده شعله ها بر جنونم کشاندی گذشت زمان گرد پیری اندکی هم فراموشمان شد ترا به آغوش می کشم عاشقانه با وجودم دلم تارو پودم دست تقدیر بود یا چشم حیرت با نوا ها و نغمه ها کشاندی مرا باز هم به شرم زمستانی نرگس نگاهت ناله های درونم را نگاه کن ! رنگ افق های دوردستی ست که در پریشانی چهره تو پیداست علی بهار قلبم تنگ و تنگ تر می شود مثل تنگ ماهی قرمز کوچک که بال بال می زند در بی موجی آرزو می کنم از دریاها دور نشویم امروز چقدر دور هستیم! اما تو می گویی... دوری این راه قلبمان را نزدیک تر می کند و من کنار پنجره ام هر روز به آسمان خیره می شوم و عطر تو را استشمام می کنم که از گذر این راه می آمدی... می اندیشم غصه های هر روزه ام کم نبودند امروز بی تو! تنهایی بی رحمانه تر بر صورتم سیلی می زند... مرا بغل وا می کند تاب و تب پیراهن ما را تحقیقی از"ريچارد وايزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شاير. چرا برخی مردم بیوقفه در زندگی شانس میآورند درحالی که سايرين هميشه بدشانس هستند؟ مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را شانس میخوانند، ده سال قبل شروع شد. میخواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضیها را میزند، اما سايرين از آن محروم میمانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوششانس و عده ديگر بدشانس هستند؟ آگهیهايی در روزنامههای سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس میکردند خوششانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سالهای گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگیشان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايشهای من شرکت کنند. نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوششانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصتهای ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوششانس مرتبا با چنين فرصتهايی برخورد میکنند، درحالی که افراد بدشانس نه. با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصتهايی است يا نه. به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامهای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست. به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که میگفت: اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديدهايد، 250 پوند پاداش خواهيد گرفت. اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود. با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی میکردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوششانس متوجه آن شدند. مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبیتر از افراد خوششانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصتهای غيرمنتظره را مختل میکند. در نتيجه، آنها فرصتهای غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست میدهند. برای مثال وقتی به مهمانی میروند چنان غرق يافتن جفت بینقصی هستند که فرصتهای عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست میدهند. آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق میزنند و از ديدن ساير فرصتهای شغلی باز میمانند. افراد خوششانس آدمهای راحتتر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند میبينند. تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدمهای خوشاقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد میکنند. اول آنها در ايجاد و يافتن فرصتهای مناسب مهارت دارند، دوم به قوه شهود گوش میسپارند و براساس آن تصميمهای مثبت میگيرند. سوم به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است. چهارم نگرش انعطافپذير آنها، بدبياری را به خوشاقبالی بدل میکند. در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا میتوان از اين اصول برای خوششانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرينهايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوششانس در آنها طراحی شده بود. اين تمرينها به آنها کمک کرد فرصتهای مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند. يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدمهای شادتری شدهاند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهمتر از هر چيز خوششانستر هستند. و بالاخره اين که من عامل شانس را کشف کردم. چند نکته برای کسانی که میخواهند خوشاقبال شوند به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد. با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را بشکنيد. هر روز چند دقيقهای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد. مخمل نگاه اين بنفشه ها مي برد مرا سبك تر از نسيم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو كه رسته در كنار هم زرد و نيلي و بنفش سبز و آبي و كبود با همان سكوت شرمگين با همان ترانه ها و عطرها بهترين هر چه بود و هست بهترين هر چه هست و بود در بنفشه زار چشم تو من ز بهترين بهشت ها گذشته ام من به بهترين بهار ها رسيده ام اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست کجاست آن حکیم سبزه زار ُ که جان را برای را برای لحظه ای بی جان ادا کند !؟ کجاست فکر مرجعی که بالهای شکسته اندیشه را دواکند!؟ کجاست چشم تیز بینی که در سیاهی شب لبخند گلی را نظاره کند!؟ صبا که دلش را به نوای ستاره ها سپرده است میخواند : ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دوروئی وجفای ساكنان خاك كاینچنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها ستاره های خوب و پاك ای ستاره ها كه همچو قطره های اشك سر به دامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها كز آن جهان جاودان روزنی بسوی این جهان گشاده اید دوستی می گفت هر وقت اخبار بد را می شنوم دلشوره می گیرم و تصور می کنم اگر این اتفاق ناخوشایند برای خانواده ام بیفتد چه کنم؟ آیا توصیه می کنید در شرایطی قرار بگیرم که هیچ خبری اعصاب ام را بر هم نزند؟ به او گفتم مگر می شود این طور زندگی کرد و در بی خبری محض ماند؟ وقتی در زندگی روزمره مان در معرض استرس های مختلف قرار می گیریم باید بتوانیم آن ها را مدیریت کنیم و گر نه فرار کردن از آن ها و یا ماندن در این استرس ها ما را از پای در می آورد و باعث به وجود آمدن بیماری ها و اختلالات مختلف می شود. تنظیم این که چه طور به محرک های محیطی پاسخ دهیم تا حدی در اختیار خودمان است. درست است که تیپ شخصیتی ما و نوع نگرش مان به مسایلی که به وقوع می پیوندند نقش مهمی در این باره دارند اما خودمان هم باید کمک کنیم تا بدن مان پاسخ مناسبی در مواقع لازم ارایه کند. مانند کسی که دزدگیر ماشین اش را طوری تنظیم می کند که فقط وقتی دزدی قصد ربودن آن یا صدمه زدن به آن را کرد، آژیر بزند اما شخص دیگری آن قدر آن را حساس می کند که تا از کنارش رد می شوید آژیر می زند. باید به خودتان کمک کنید تا اضطرابی که به دلیل استرس های مختلف محیطی دچار آن می شوید در حد معقول و کنترل شده باشد. اگر نتوانید چنین تعادلی را در بدن تان ایجاد کرده و استرس ها را مدیریت کنید، اضطراب می گیرید و با علایم جسمی، روانی و هیجانی آن درگیر خواهید شد. بعضی ها دلشوره می گیرند، برخی مشکلات معده و تپش قلب، بعضی دیگر علامت های رفتاری مانند ناخن جویدن، و... که بارها در موردش شنیده اید. این که کسی بخواهد به جای رفتار صحیح و ارزشمند، از مشکلات فرار کند در واقع به یک مکانیسم ناپخته روی آورده است. ما فقط به کسانی که بیمار هستند و مبتلا به وسواس فکری هستند(یعنی مدام یک فکر آزاردهنده در ذهن شان می آید و تکرار می شود) و تحت درمان هستند توصیه می کنیم دنبال اخبار بد نروند، صفحه حوادث را نخوانند و یا اگر در خیابان با دعوای کسانی مواجه شدند، از آن جا دور شوند. اما در مورد دیگر افراد توصیه می کنیم به جای این که سرشان را مانند کبک در برف بکنند و در این خیال باشند که هیچ خبری نیست، با واقعیات رو به رو شوند و آن را آن طور که هست، ببینند. اگر شما جزو کسانی هستید که نمی دانید چه طور باید از دست این دلشوره ها رها شوید و مدام با آن درگیر هستید، چند توصیه ساده برای تان دارم. بهتر است این توصیه ها را عملی کنید و اگر پاسخ مناسب دریافت نکردید و همچنان دلشوره داشتید به مشاور مراجعه کنید: کلاه خودتان را قاضی کنید: یک کاغذ و قلم بردارید و بنویسید چند وقت است که بدون دلیل منتظر دریافت خبرهای بد هستید و مدام دلشوره دارید؟ اگر فرزندتان دیر کند می گویید حتما تصادف کرده؟! اگر تلفن زنگ بزند و قطع شود دلهره می گیرید که حتما کسی می خواسته خبر بدی را به شما بدهد اما تماس اش قطع شده است؟! حالا بنویسید چند بار این دلشوره ها واقعا صحت داشته و اضطراب شما به دلیل آن محرک واقعی بیرونی بوده است؟ سپس کلاه خودتان را قاضی کنید و دریابید که نباید همه چیز را تعمیم داد و در آینده که دلشوره گرفتید یادتان بیاید انتهای این ماجرا چیزی نخواهد بود و تا چند لحظه دیگر همسرتان می آید و می گوید که در ترافیک بوده یا شارژ تلفن اش تمام شده است، به همین سادگی. ذهن خوانی، ممنوع! پیش داوری را کنار بگذارید: اگر می بینید همکارتان در حال گفتگو با رییس است و نگاهی به شما می اندازد یا با آمدن تان حرف اش را قطع می کند بی جهت دلشوره نگیرید که حتما درباره شما صحبت می کرده و باید تا پایان روز منتظر وقوع حادثه بدی باشید. در مورد آنچه شما را می آزارد با یک هم راز صحبت کنید: کسی که قابل اعتماد باشد و از نظر شخصیتی مانند شما نباشد (اهل دلشوره نباشد) می تواند گوش شنوای شما شود و انرژی مثبت بدهد و باعث شود شما با گفتن و گفتن از بار استرس و غمی که در دل دارید بکاهید. البته باید دقت کنید سفره دل تان را پیش هر کسی باز نکنید. از تکنیک های آرام سازی استفاده کنید: انجام بعضی حرکات نرمشی یا شل و سفت کردن عضلات می تواند کمک کننده باشد و از اضطراب و دلشوره تان بکاهد. حتما و حتما ساعتی را به خودتان اختصاص دهید و آن کاری را که مایه لذت تان است انجام دهید. اگر همه لحظات شبانه روز درگیر همسر و فرزند و کار باشید و اصلا خودتان را فراموش کنید، کم می آورید و به مرور حتی در انجام وظایف خود در قبال آن ها نیز موفق نخواهید شد. شاید در این یک ساعت دل تان بخواهد پیاده روی کنید، مجله بخوانید، یا دوستی را ملاقات کنید. این که اهل معاشرت باشید می تواند در کاهش دغدغه و دلشوره شما موثر باشد. اگر هیچ کدام از توصیه ها فایده نکرد و همچنان مشکل باقی بود، قدم پنجم مراجعه به مشاور یا روان شناس است که بتواند در کاهش اضطراب کمک تان کند. ای مصور صورت یار مرا بی ناز کش چون به نازش می رسی بگذار من خود می کشم گاهي انسان مي خواهدچيزي بگويد اما واژه اي كه هميشه به آن فكر كرده اي بر بقعه زبانت نمي گردد و تازه پي ياب ميشوي كه اين پيشامد مي تواند تو را آزرده خاطر سازد و شايد تو را در مقابل ديگران ناچيز بنماياند . هرچند كه انسان به سبب مخلوق بودن موجودي ضعيف است اما همواره براي توانمندي و بزرگي خود در جنبشي بي انتها سير ميكند و و اغلب در سلسله افكار قاضي را به محكمه ميبرد . شايد دليلش اين باشد كه فكر ميكند ؛ فكر ميكند كه در حق او كاستي آمده ؛ يعني او ميتوانسته موجودي مفيد تر باشد ( البته درنظام مقايسه و اعمال ارزشها ) وشايد هم از شنيدن صداي ناهنجاري چون بي عدالتي محض، در محفلي هر چند كوچك، نگراني را براي لحظه هاي خود، اما بر ذهن جمعيت نگاشته كند شايد بر اين باور است كه افرادي ميتوانند با او همراه شوند وحقوق از دست رفته شان را طلب نمايند . وگاهي ترس همه اي افكار را تا پشت چشمانشان حبس ميكند و نقابي از رضايت و مهرباني بر اندام ميكشد. ترس از مور انتقاد ديگران قرار گرفتن ، ترس از فهميده نشدن و صدها ترس ديگر كه آدمي را در مقابل همه واقعيتها قرار ميدهد و تنها رفتن به رؤيا چاره آرامش میشود . در اوج پرش افكار به سوي موفقيت كدام مانع تو را از حركت باز ميدارد كه مانند عقاب بر هستي تو چنگال مي افكند و اختيار رفتن را از تو مي گيرد و هرچه تلاش كرده اي در همان يك نقطه بي ارزش مي شود !؟ پاسخم را میگویم:شايد آدمي به عقاب بيرحم عادت كرده كه دائم سير افكارش به سوي اوست و دانسته به دام افتادن او را براي خود يك عادت مي داند . والتهاب گاهي آدمي را تنها ميگذارد و حساسيت او راتحقير ميكند اما يك سؤال پيش ميآيد اگر اينها نبودند چه ميكرديم در چرخه حيات به كدام وجه بوديم! البته تاخیر تبریک سال نو هم در جای خود جالبه و هم قابل تامل!! گفتیم سر را به ره میکده و دیر گذاریم هرراه که بودیم و رسیدیم بپوییم وز دور فلک هیچ گلایه ننویسیم از روی گل سرخ نترسیم وقدم را بنوازیم کدامین چشمه سمی شد ، که آب از آب می ترسد ؟ گرفته وسعت شب را ، غباری آنچنان مبهم فغان ، زین شهر کج باور ، که حتی نکته آموزش طنین کار سازی هم ، زسازی بر نمی خیزد . بهمن رافعی نیچه در کتابش فراسوی نیک و بد مطرح می کند که باید از دگم گرایی ها در اندیشه فلسفی دوری کرد. او حقیقت گرایی مطلق افلطون را زیر سئوال می برد و جستجوی خیر و حقیقت مطلق را باطل می داند. وی می گوید که برای بشر بنیادی تر از بررسی حقیقت جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند . نیچه می گوید که باید در تضادهای دوگانه شک کرد. نیز می گوید از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصل وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است. اگر چه نیچه مطرح می کند که چه بسا این ارزش گذاری ها اشتباه و ظاهربینانه است. از نظر وی نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم. او احکام نادرست را برای زندگی بشری ضروری می انگارد و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی می داند. از نظر او فلسفه فراسوی نیک و بد ضروری ست. نیچه مخالف عرفاست و نظر آنان را مبنی بر قرار دادن شهود به عنوان مبنای جستجوی درونی باطل می داند. او همچنین معتقد است که کسانی که به شهود دلیل منطقی را متصل می کنند راه به خطا رفته اند. از نظر او بشر به دلیل خواست قدرت به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب. نیچه از کانت و اسپینوزا که در پی یافتن مبانی اخلقی برای فلسفه خود بوده اند انتقاد می کند و تلئولوژی یا غایت انگاری اسپینوزا را باطل می داند. وی می گوید که نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلقی برای خود ساخت. زیرا او طبیعت را بی رحم می داند و معتقد است اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد و او از رواقیون که در اخلق سختگیر بودند و می گفتند که باید زندگی با طبیعت سازگار باشد انتقاد می کند . نیچه می گوید که غرور و فریب رواقیون دلیل علقه آنها به اخلق و آمیختن آن با طبیعت است. زیرا تفکر رواقی درواقع نوعی استبداد راندن بر خویشتن است و چون فرد جزئی از طبیعت است پس طبیعت نیز استبداد را بر او حاکم می کند. از نظر نیچه فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است. پس از نظر وی فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین. او معتقد است که باید بیش از خواست حقیقت جستجو کنیم. نیچه مسیحیت و متافیزیک را نیهیلیسم یا انکار زندگی و جهان گذران به نام حقایق جاویدان و ثابت می داند زیرا خشک مذهبان به دنبال هیچ مطمئن هستند تا چیز نامطمئن. نیچه در انتقاد از فلسفه کانت معتقد است که او در یافتن حکم تالیفی ماتقدم نیز اشتباه کرده است و این حکم را نمی توان یک قوه تازه بشری دانست اگرچه کانت به یافتن آن مغرور بود. او به جای این پرسش کانت که "احکام تالیفی ماتقدم چکونه ممکن هستند؟" این سئوال را که "چرا اصل باید باور به این نوع احکام ضروری ست؟" لزم برای پاسخ دادن می داند. نیچه این احکام را نادرست می داند. او کانت را به دلیل جستجوی قوه اخلقی برای بشر شایسته انتقاد می داند. همچنین شلینگ را به دلیل شهود عقلی نامیدن قوه حسی آدمی جهت راضی کردن دینداران استهزا می کند. نیچه این رمانتیسم را عامل فریب روح آلمانی می داند و می گوید که باید بر فریب حواس خود پیروز شویم همان طور که کوپرنیک حرکت زمین را ثابت کرد با وجود آن که به حواس ما درنمی آید. نیچه نیاز آدمی به متافیزیک را باطل می داند. او ابدی و بخش ناپذیر بودن روح را که طبق اندیشه مسیحی ست به تمسخر می گیرد اگرچه علم به جای روح ذهن و عاطفه را جایگزین کرده است. از نظر نیچه علم جهان را توضیح نمی دهد بلکه تفسیر می کند و در واقع معنایی برای وجود نباید در نظر گرفت. نیچه از دکارت و شوپنهاور هم انتقاد می کند. او اطمینان "من فکر می کنم" دکارتی و نیز خرافه "من اراده می کنم" شوپنهاوری را باطل می داند. من به عنوان فاعل و اندیشیدن به عنوان فعل هر دو مورد شک هستند و نمی توان قطعیتی درباره شان صادر کرد. درباره اراده نیچه توجه ما را به این نکات معطوف می کند که اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد. از نظر نیچه علت و معلول را بشر جعل کرده است و اشیاء فی نفسه معلول نیستند بلکه مفاهیمی مانند علت تقابل اجبار قانون انگیزه آزادی را ما جعل کرده ایم. وی همچنین معتقد است که قدرت خواهی بشر و نه میل به شناخت اولین عامل برای گرایش او به فلسفه بوده است. نیچه می گوید که بشر برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند. نیچه بشر را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلق گرایانه می بیند. او از فلسفه می خواهد که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد. پیشداوری درباره اخلق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم. نیچه ما را به کنار نهادن این پیشداوری دعوت می کند و برگذشتن از اخلق را توصیه می کند زیرا از نظر او ارزش یک عمل ربطی به نیت آن ندارد. زیرا نیت به خودی خود معنایی ندارد و ارزش دادن به آن یک پیش داوری ست. او همچنین احساسی را که به لذت بینجامد نکوهش می کند و می گوید که باور داشتن به یک عقیده یا واقعیت به دلیل لذت داشتن آن است نه حقیقت داشتن آن. نیچه ذهن و ادنیشه را مسئول به خطا افتادن بشر می داند و این جهان را اشتباه می داند. او ما را به گذشتن از ارزش گذاری های اخلقی دعوت می کند زیرا معتقد است که باید ورای این ارزش گذاری ها زندگی کرد. او می گوید که باید اخلق را بدون این ارزش گذاری ها یعنی بدون پیش داوری بررسی کرد. همچنین می گوید که فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را کامل با زبان توضیح داد. نیچه جهان را بر اساس خواست قدرت می داند. او سخت ترین و خطرناک ترین آزمون را دور کردن خود از همه وابستگیها می داند. او می گوید که فلسفه ای که ادعا کند حقیقت برای همه است جزمی میشود. خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند. نیچه حتی جذب شدن افراد به یک فرد زاهد را به دلیل خواست قدرت در آنها می داند. قدرتی که ضدیت آنها با طبیعت را سبب می شود تا طبیعت وجودشان را نادیده بگیرند. نیچه مفاهیمی مانند خدا و گناه را بازیچه های کودکانه برای بشر می داند. او عبادت دینی را نتیجه بیکاری و فراغت آدمی می داند و می گوید که کسانی که بدون دین زندگی می کنند افرادی پرکار هستند که وقتی برای عبادات دینی ندارند ولی نسبت به آن بی تفاوتند و اگر از آنها بخواهند آن را انجام می دهند. نیچه خداگرایی انسان را نشانه ترس او از دست یافتن به حقیقت و گرایش او به تحریف معنای زندگی می داند. از نظر نیچه دین برای فرانروایان وسیله رسیدن به قدرت است. دین به فرمانبران انگیزه و وسوسه قدرت طلبی در آینده و به مردم عادی احساس آسایش و رضایت از زندگی را می دهد. نیچه می گوید که دین برای پرستاری کردن از آدمی و پایان دادن به رنج های او آمده ولی بر رنج هایش می افزاید! و آنچه را که باید نابود شود را نگه داشته و سبب پست شدن آدمی شده است طوری که بیمارگونه احساس عذاب وجدان می کند. نیچه نتیجه عشق به یک نفر را به زیان دیگران می داند و نتیجه می گیرد که عشق به خدا هم چون عشق به یک نفر است به زیان دیگران تمام می شود. وی همچنین می گوید که آنچه آدمی را وال می کند مدت احساس های وال در اوست نه شدت آن احساس ها. او می گوید که کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد! و کسی که خود را خوار بشمارد به عنوان خوارشمارنده باز هم خود را بزرگ خواهد دانست. او حقیقت را به دریا تشبیه می کند که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند. وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد. کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است. گاهی ظواهر انسان را فریب می دهد مثل سردی بیش از حد و یخ زدگی می تواند انگشت را بسوزاند و سوزان به نظر آید! آدمی که از بی اخلقی اش شرمگین است در نهایت از اخلق خودش هم شرمگین خواهد بود. از نظر نیچه مردان بزرگ فقط آرمان های خود را نمایش داده اند. خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. هیچ پدیده ای اخلقی نیست بلکه ما آن را اخلقی تفسیر می کنیم. کسیکه بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد. استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. کسی که آرمان نداشته باشد کمتر لابالی ست تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند. آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند. نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود. نیچه معتقد است که فلسفه تا قبل از او اخلق را نشکافته اند بلکه برایش حجت آورده اند و آنچه گفته اند فقط بر مبنای تجربه محدود خودشان بوده است. هر اخلقی درباره آفریننده اش است که یا می خواهد خود را پنهان کند یا برتر نشان دهد یا از دیگران انتقام بگیرد. هر دستگاه اخلقی تحت سیطره جبر است و همه از قوانین تو در توی سخت فرمان می برند. هر اخلق و دستور اخلقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند. از نظر نیچه اخلق افلطونی که همه چیزهای سقراطی را جستجو و تبلیغ می کند بی پایان و ناممکن است. زیرا سقراط مساله قدیمی ایمان و دانش یا به عبارت دیگر غریزه و عقل را برای اخلق اینطور مطرح کرده بود که نمی توان غرایز را رها کرد و عقل مجبور است از غرایز پیروی کند و به کمک آنها بیاید. افلطون این هر دو را با هم پیوند داد تا به سوی یک خدف یعنی به سوی خیر و خدا حرکت کنند. اگرچه دکارت فقط عقل را در نظر گرفت و چون عقل وسیله است پس نظر دکارت سطحی بود. نیچه می گوید که ابتدای تاریخ هر دانشی ایجاد ایمان و دوری از بدگمانی بوده است و چون حواس ما دیر یاد می گیرند بنابراین خطا می کنند. به عنوان مثال برای گوش های ما شنیدن صداهای آشنا خوشایند است اما شنیدن صداهای ناآشنا جالب نیست. چشمان ما هم بیشتر کلمات یک کتاب را ندیده رد می کنند. قیافه افراد را آن طور که ما دلمان می خواهد می بینیم. ما به دروغ عادت کرده ایم و به عبارتی به هنر! نیچه تعریف می کند که در روم قدیم ترحم به دیگری از اخلق نبود بلکه ماورای اخلق بود. او در جامعه اروپای عصر خود دو عامل ترس و ترحم را می بیند که شکل دهنده آن روز اروپا بود. سوسیالیسم و ادعای جامعه آزاد در نظر نیچه یک گرایش بیمارگونه است که مردم را با ضعف روحی بار می آورد و ترحم را در آنها برمی انگیزد. چنین جامعه ای از نظر او رو به تباهی ست و فیلسوفان آینده باید چاره ای برای آن پیدا کنند. نیچه می گوید که علم که زمانی زیردست خداشناسی بود اکنون ادعای برتری بر فلسفه را دارد و مردم در دوره او به دلیل اشتباهات یک فیلسوف از فلسفه رویگردان می شوند. او معتقد است که فیلسوف باید خطر کند و بی پروا زندگی کند اگرچه این نوع زندگی را دیگران نپسندند. او مرد علم را بی تفاوت نسبت به زندگی خودش می داند زیرا غرق در دنیای عینیات است. یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست. سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است. از نظر نیچه شک آوران به دنبال نه یا آری نیستند. آنها از هر قطعیتی گریزانند. نیچه شک آوری را نتیجه وضعیتی فیزیولوژیک در اروپا می داند که از آمیزش نژادهای مختلف اروپایی حاصل شده است و افرادی این چنین اراده ندارند و درباره آزادی اراده شک دارند. در نتیجه یک روح بیمار در اروپا رشد کرده است و کشورهای اروپایی برای به دست آوردن اراده جنگ طلب شده اند. او شک آوری جدید را در فلسفه انتقادی کانت یعنی سنجش گری می داند که مثبت است. از نظر وی این شک آوری خاص فیلسوفان آینده است. نیچه می گوید که چنین فیلسوفانی به تجربیاتی دست خواهند زد که از ذوق مردم نرمخو که به مردمسالری )دموکراسی( گرایش دارند فراتر است. آنها بزرگی افراد را به دلیل زیبایی اثر هنریشان نخواهند پذیرفت و چیزی را که جذب کننده باشد حقیقت نخواهند دانست. یعنی برعکس فیلسوفان عصر خواهند بود که حقیقت یک اثر را بر اساس احساسی که می دهد می پذیرند. با این وجود نیچه می گوید که این افراد سنجش گرانند و خود را فیلسوف نمی دانند بلکه ابزار فیلسوف می دانند. نیچه کانت را یک سنجشگر می داند نه فیلسوف. نیچه معتقد است که یک فرد برای فیلسوف شدن باید سلسله مراتبی را طی کند و سنجشگر شک آور جزم باور و تاریخگزار باشد و نیز شاعر و جهانگرد و... تا از تجربیاتی که کسب کرده بتواند از عمق به بلندای معانی برود و اینها لزمه فیلسوف شدن است اما شرط لزم آن آفرینش ارزش هاست. نیچه می گوید که فیلسوفان آینده باید زمان را کوتاه کنند و همه حقیقت ها و ارزش های تعریف شده در گذشته را بررسی کنند و ارزش های جدید بیافرینند. آنها فرمانروا و قانونگذار هستند و بایدها را تعیین می کنند که بشر از کجا شروع کند و به کجا برود. خواست حقیقت آنها خواست قدرت است. نیچه وجود این نوع فیلسوفان را لزم می داند. فیلسوف باید به جای دوستدار خردمندی دیوانه ای با پرسش های خطرناک باشد که قصد رفتن راه های نرفته را دارد و از ارزش گذاری های امروزین که ریاکارانه است دوری کند و آرمانش عظمت باشد که همانا قوت اراده است و بشر سست اراده امروز از آن دور است و چه بسا فضیلت هایی که به دلیل فضیلت های جستجو شده بشر امروز در خاک دفن شده است و فیلسوف باید به دنبال پیدا کردنش باشد. چنین کسی سرشار از اراده است. فراسوی نیک و بد و سالر فضایل خود است.او تنهاترین است و عظمتش در همین است یعنی چنان پهناور که پر. فلسفیدن از نظر نیچه دشوار است چون آموزاندنی نیست بلکه به تجربه حاصل می شود. نیچه درباره فضیلت خود که وجدان نیک می نامد می گوید که از نوع فضیلت نیاکان وی نیست. او رفتار بشر مدرن را متغیر می داند مثل ستارگان که از نور خورشیدهای متعدد رنگ می گیرند. فراسوی نیک و بد ورای ارزش ها نگریستن بشر به وجود خود رسیدن به ابر انسان یا انسان کامل است که به خدا نزدیک تر است تا بشر. دریافت اخلق مثل یک وضع یعنی اخلق را نسبی و مربوط به وضع بشری دانستن سبب دلزدگی از آن شده نتیجه درباره دین هم چنین است. کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلق یاد می کنند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند. نیچه روانشناسان را دروغگو و ریاکار معرفی می کند که مردم را با مکر خود سرگرم می کنند. نیچه حکم اخلق کردن و به این حکم محکوم کردن را مخصوص افراد تنگ جان می داند که برای گشاده جانان در نظر می گیرند تا با صدور این حکم به معنویت برسند. نیچه رابطه بین معنویت و اخلق آنان را زیر سئوال می برد. نیچه می گوید که همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والتر به چیزهای والتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه در نظر نیچه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلقی نیست. حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست برای نیچه خنده دار است زیرا او همه چیز را طبق خواست قدرت می داند. مطلق بودن احکام اخلقی از دیگر مواردی ست که نیچه با آن مخالف است. او می گوید که آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه از نظر نیچه غیر اخلقی ست. نیچه درباره ترحم معتقد است که کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند. از نظر او کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است. نیچه بر این عقیده است که آدم های عادی فکر می کنند که آدمهای وال دلبستگی به چیزی ندارند در حالی که اشتباه فکر می کنند! او می گوید که اخلق ها را باید به صورت سلسله مراتب در نظر گرفت و بینشان درجه بندی قائل شد. نیچه فلسفه اپیکوری لذت را به باد تمسخر می گیرد و اندیشه رنج و لذت را سطحی می داند. او فایده باوری بنتام را زیر سئوال می برد و نیز می گوید که آنچه یک نفر را سزاوار است می تواند سزاوار دیگری نباشد. او می گوید که لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به خویشتن آزاری می رسد. از نظر نیچه قدرت روح در از آن خود گرداندن است و احساس رشد به احساس قدرتمندی می رسد. او مرد را خواهان حقیقت می داند اما زن را موجودی سحطی نگر معرفی می کند. نیچه مخالف دموکراسی ست و نتیجه آن را پرورش بردگی و جباری می داند. او روح آلمانی را دارای تضاد و ناپایداری و بی ثباتی می داند و موسیقی آلمانی را به دو نوع اروپایی و وطنی تقسیم می کند. او نبوغ را بر دو نوع می داند: یا بارور می کند )مثل مرد( یا بارور می شود )مثل زن(. نیچه خود را آلمانی خوب نمی داند بلکه اروپایی خوب می داند و از میهن گرایی افراطی آلمانی ها بیزار است. از نظر او انگلیسی ها مردمی سرسخت و جدی هستند در حالی که فرانسوی ها ظریف و رمانتیک اند و آلمانی ها دچار تضاد فکری هستند. نیچه اختلف طبقاتی را از ضروریات جامعه برای اشتیاق به پرورش حالت های والتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می داند. او آغاز همه فرهنگ ها را بربریت می داند. از نظر او تکان خوردن بنیان عواطف یعنی زندگی در اثر آشوب غرایز باعث تباهی می شود. او جامعه را برای جامعه نمی داند بلکه برای هستی بالتر می داند. اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری اصل بنیادی جامعه است ولی خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند. زندگی از نظر نیچه خواست قدرت است و بهره کشی به ذات زندگی تعلق دارد و کارکرد بنیادی اورگانیسم است. نتیجه خواست زندگی خواست قدرت است که باعث خواست بهره کشی می شود. نیچه اخلق را به دو نوع اخلق فرمانروایان و اخلق بردگان یا زیردستان تقسیم می کند. اخلق فرمانروایان تعیین کننده وال و پست است. او خود انسان وال را معیار ارزش می داند و اوست که ارزش آفرین است نه کردار او. او از زیردستانش دستگیری می کند نه به خاطر دلسوزی و رحم بلکه به خاطر قدرتمندی اش. او ضد از خود گذشتگی و نرمخویی ست و به خاطر خودخواهی اش بالتر از خود را نمی بیند بلکه پایین تر از خود را می بیند.او به سنت و دیرسالی تعلق دارد. در مقابل چنین اخلقی اخلق بردگان است که بدبین هستند و قدرتمندان را محکوم می کنند. آنها برای کشیدن بار زندگی اخلق شکیبایی رحم و سودمندی را دارند. از نظر آنها هر چه ترس انگیز است شر است. پس فرد بی ضرر و احمق خوب است. فرق بین این دو اخلق اشتیاق به آزادی و شادی از آن است. نیچه عشق را فریبنده و ویرانگر می داند نه نجات بخش. او می گوید که با رنج عمیق درونی آدمی از دیگران جدا می شود و وال می شود. انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند. نیچه معتقد است که پاکی نفس جدایی می آورد. او هر امتیازی را وظیفه دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن را از نشانه های وال بودن می داند. آدم های وال کمتر زخم و آسیب می بینند. او می گوید که با دیگران بودن آلودگی می آورد. چهار فضیلتی که نیچه مطرح می کند عبارت است از: دلیری درون بینی همدلی و تنهایی که گرایش به آنها سبب پاکی می شود. از نظر او آنچه وال بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلف دارند بلکه ایمان اوست. فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب های نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد وال از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد. منبع: فراسوی نیک و بد- نیچه- ترجمه داریوش آشوری- انتشارات خوارزمی- ۱۳۷۹ - تهران. خنده: راهی به سوی سلامتی یک مثال شوخی به عنوان یک ابزار آموزشی هنر شوخ نبودن خنده و شانس سخن آخر منبع * "How to be Seriously Funny", Mark Tyrrell, حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم.موجودی بی نظیر و بی تشابه و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که « بهترین »در زندگانیت چگونه معنا می شود .از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر. بر آنها چنگ درانداز،آنچنان که در زندگی خویش بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد. با دم زدن در هوای گذشته ونگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود هر روز، همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای .و هر گز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد و هراسی به خود را مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد. تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است ،برخیز و بی هراس خطر کن در هر فرصتی بیاویز و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت« دست خواهی یافت. آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای. عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود .و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود .پروازش ده تا که پایدار بماند. رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد. از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی .زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست . Nancye Sims نانسی سیمس برگردان: دکتر مهدی مقصودی ...از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید کلمه ای بودم ساکت و دلتنگ در طبقه ای از آسمان تو از پشت پنجره ی ازلی نگاهم کردی **و من غزلی شدم بر لبان هستی**
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الاحسن الحال
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
به راحتي نرسيد آنكه زحمتي نكشيد
كه گرد عارض بستان بنفشه دميد
كه رفت موسم حافظ هنوز مي نچشيد
بادبادک جان !چه می بینی از آن بالا ؟
در میان جاده ها آیا غباری هست ؟
بادبادک جان ببین آیا
بغض سنگینی برایم لقمه می گیرد
روی دوشش کوله باری هست؟

بیـــــداری ستــــــاره در چـــــشـــــــم جویباران
آیینه نگـــاهت پـــیوند صــبــــح و ســـــــاحل ....
لبخـند گــاهگــاهت صــــبــــح سـتـــــاره باران
«سنائى، عطار، سیفالدین، فرغانى، جامى، وحشى بافقى، صائب، بیدل دهلوى، عمانسامانى» و تعدادى دیگر، هر یک به فراخور حال از واقعه عاشورا از دید عرفانىخود یاد کردهاند.
جلال الدین مولوى بزرگترین شاعر پارسىگوى، نیز اشارات عرفانى متعددى به واقعهکربلا دارد، از جمله در یک غزل، با لطافت هرچه تمامتر سخنسرائى نموده و دریغ واندوه و آلام خود را رنگى عارفانه داده و مىگوید:
کجائید اى شهیدان خدائى
بلاجویان دشت کربلائى
کجائید اى سبکروحان عاشق
پرنده تر زمرغان هوائى
کجائید اى شهان آسمانى
بدانسته فلک را در گشائى
کجائید اى ز جان وجان رهیده
کسى مر عقل را گوید: کجائى؟
کجائید، اى در زندان شکسته
بداده وامداران را رهائى
کجائید اى در مخزنگشاده
کجائید اى نواى بىنوائى (۱)
دنباله اشعار مولوى درباره حضرت امام حسین(ع):
تا چه کین دارند دائم دیو و غول
چون یزید و شمر با آل رسول
گفت دانم کز تجوع وزخلا
جمع آمد رنجتان زین کربلا (۲)
آن غریب شهر سربالا طلب
گفت مىخسپم درین مسجد بهشب
مسجدا، گر کربلاى من شوى
کعبه حاجت رواى من شوى (۳)
مولوى در دفتر پنجممثنوى خود درباره ابتداى خلقت جسم آدم(ع) و وقتى که به فرستادن اسرافیل رسیده،این ابیات را هم سروده است:
در دمى از صور یک بانک عظیم
پرشود محشر خلائق را رمیم
در دمى در صور گوئىالصلا
بر جهیداى کشتگان کربلا
اى هلاکت دیدگان از تیغ مرگ
بر زنید از خاک، سر شاخ وبرگ (۴)
و درباره عزادارى اهل حلب در ایام عاشورا گوید:
به تعزیت داشتن شیعه، اهل حلب هر سالى در ایام عاشورا به دروازه انطاکیه ورسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن که این غریو چه تعزیه است؟
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر، تا به شب گرد آید مرد و زن، جمعىعظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا براى کربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان نعرههاشان مىرود در ویل ودشت پر همى گردد همه صحرا و دشت یک غریبى شاعرى از ره رسید روز عاشورا و آن افغانشنید شهر را بگذاشت و آن سو راى کرد قصد جست و جوى آن هیهاى کرد پرس پرسان مىشداندر افتقاد (۵) چیست این غم، بر که این ماتم فتاد نام او و القاب او، شرحمدهید که غریبم من، شما اهل دهاید چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه زالطاف او مرثیه سازم که مرد شاعرم تا از اینجا برگ و لا لنگى برم آن یکى گفتش کههى دیوانهاى تو نهاى شیعه، عدوى خانهاى روز عاشورا نمىدانى که هست ماتم جانى کهاز قرنى به است؟ پیش مؤمن کى بود این غصه، خوار قدر عشق گوش، عشق گوشوار پیش مؤمن ماتم آن پاکروح شهرهتر باشد ز صد طوفان نوح (۶)
۲- مثنوى، محمد مولوى، به اهتمام رینولد نیکلسون، دفتر سوم، تهران، ۱۳۵۳،بیت ۷۲٫
۳- همان منبع، بیتهاى ۴۲۱۳ و ۴۲۱۴٫
۴- همان منبع، دفتر پنجم، ص ۹۰۴٫
۵- افتقاد در بیت هشتم، یعنى گم کردن و از دست دادن چیزى، جستن گم شدهمهربانى، دلجوئى تفقد (فرهنگ معین، ج۱، ص ۳۱۲).
۶- همان، دفتر ششم.
۷-محمد قاسم هاشمى، فصلنامه مکتب اسلام، شماره ۸
باد
در این کوچه
با برگهایم می چرخانَد
کولی وار
دور زمین می گردانَد
با حنجره ای که
شبانه ترین شبها را می خوانَد
پاییز
ای دل
از برگباری موحش در باد مهراس
این که
پاییز، پاییز است
برگ، برگ و
باد،باد
این که
پاییز ، همان مرگ است
برگ ، تویی و
باد ، عا بری همیشه است –
نه ، مهراس و
وقتی که برگباری موحش
بر شانه هایت می بارد
بگذ ر
از کوچه یی پاییز زده
در جادویش ، زیبا ، مرموز –
اتاقی گوشه ی دنج حیاط چند شهریور
تاریخ عمرهای آدمیزاد
با هر نشانه ای که در بر دارد
با نتیجه یا بی نتیجه !
نسیم و صبا و طوفان و خس و خاشاک ...!
هر کدام که می خواهی" نقلش کن!
که فردا تو را نقل خواهند کرد!
با نتیجه یا بی نتیجه!؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و حتی ، ذهن ماهیگیر ، از قلاب می ترسد
کدامین وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب می ترسد
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد
شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب مي ترسد
زافسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد
فضا را آنچنان آلوده ، دود نفرت ونفرين
که موشک هم ، ز سطح سکوی پرتاب می ترسد
که چنگ از پرده ها وسیم ، از مضراب می ترسد
سخن ، دیگر کن ای بهمن ! کجا باور توان كردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسد
نادیده گرفتن شوخی و شوخطبعی کار اشتباهی است. شوخی همواره مورد تحریک و توقیف حکومتهای دیکتاتوری بوده و به طنزپردازان به صورت یک تهدید نگریسته شده است. میدانید علتش چیست؟ زیرا شوخی میتواند حقایق را روشن سازد، در تفکرات محدود شکاف اندازد و جلال و جبروت فردی را بشکند. شوخی نشان میدهد که ما نمیترسیم. دیکتاتورها از این که دیگران بهشان بخندند نفرت دارند و مطمئناً خودشان هم به خودشان نمیخندند. امّا واقعیت شگفتانگیز این است که همه ما زیر نفوذ دیکتاتوری قرار داریم.
انسانها برای خودشان دیکتاتوری روانشناختی شخصی میسازند و بعد باید تحت آن زندگی کنند. این «زندانهای» شخصی بر پایههای محکم قوانین خشک و فرضیات درست و نادرست بنا میشود، با دیوارهای بلند «باید» و «نباید»، میلههای محکم «کمالگرایی»، قفلهای غیرقابل گشودن «defeatism» ونگهبانهای «خودبینی» و «تکبّر» با وظیفه ثابت «حق با من است». و این خودبینی تا آنجا میتواند گسترش یابد که شخص، خود را کاملاً برتر از دیگران پندارد.
یک شوخی مناسب که در زمان مناسب و توسط فردی مناسب انجام گیرد میتواند به مثابه راه فراری از درک محدود و یک بعدی باشد. و خنده بر طول عمر میافزاید.
روز به روز برآگاهی ما نسبت به اثرات خنده و خندیدن مرتب در سلامت جسمی و روانی افزوده میشود. مطالعات بسیاری نشان دادهاند که خنده شکمی یک ورزش مفرّح عالی است و خنده باعث کاهش هورمونهای استرس، رفع درد، آرمش (ریلکس شدن) و تولید اندورفین (هورمون سرخوشی) میگردد. خندیدن مرتب میتواند باعث رفع افسردگی شود و به خواب بهتر و لذت بردن از زندگی کمک کند.
من میخواهم در این مقاله بر این که چگونه شوخی و شوخطبعی میتواند تفکر محدود ما را آزاد سازد و چگونه میتواند زنجیرها و غل و بندهای ذهنی ما را بگسلد- و گاهی اوقات کاملاً از بین برد- تمرکز نمایم. و همچنین میخواهم این مطلب را که چرا تمام آموزگاران، رواندرمانگران و رهبران خوب و موفق به طور غریزی میدانند که چه موقع از شوخی استفاده کنند (و البته، چه موقع استفاده نکنند!)، در نظر بگیرم.
یکی از دوستان من داشت در جلوی جمعی حدود 100 نفر سخنرانی میکرد. خانمی در بین حضّار ناگهان برخاست و به انتقاد شدید از بیکفایتی مردان پرداخت و این که زنان در تمام زمینهها بر مردان برتری دارند و این که چگونه زنان باید کارهای احمقانه مردان را تحمل کنند. او سپس در حالی که به چشمان دوست من خیره شده بود و منتظر جواب بود کلام آخرش را گفت: «من واقعاً تلاش میکنم هرگز سر و کارم به مردان نیفتد» و دست به سینه سرجایش نشست.
دوست من چند ثانیه به او نگاه کرد و گفت: «خانم محترم، من مطمئنم که همه ما این تلاش شما را ارج مینهیم!» برای لحظهای سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت و سپس سالن از خنده حاضران منفجر شد. ابهت آن خانم هم فرو ریخت و او هم شروع به خندیدن کرد. دوست من چگونه توانست وضعیت پیش آمده را کنترل کند؟
یک سخنران کم تجربهتر ممکن بود سعی کند آن خانم را تسکین دهد و با خود همراه سازد، یا از جنسیت خود در مقابل این «حمله» دفاع کند. ممکن بود با عصبانیت بگوید که لحن او توهینآمیز بوده و امثال آن. اما دوست من تنها با چند کلمه و اظهار نظر در مورد «نگرش» آن خانم و نه «محتوای» حرفهایش، انتظارات همه حاضران در جلسه را برآورده کرد. شاید دوست من بیش از هر چیز دیگر به آن خانم فرصت داد تا خود را به طور عینی «از خارج» نگاه کند. آن خانم بعداً به طور خصوصی از دوست من پوزش خواست و پذیرفت که «تند روی» کرده بود. من همان طور که فکر نمیکنم به همه مواد غذایی باید شیرینکنندههای مصنوعی افزود، همان طور نیز موافق نیستم که آموزش همواره باید همراه با «شوخی» باشد. امّا شوخی و شوخطبعی، وضعیت ذهنی درستی را برای دریافت دیدگاهی تازه و یک خاطره مفید برای یادآوری مطالب فراهم میسازد.
شوخی، انتظارات را نقش برآب میکند و شوک خفیفی به وجود میآورد که مردم را به فکر کردن و بررسی فرضیات و تفکرات محدود خود وا میدارد. یک رواندرمانگر خوب میداند که چگونه، کِی و به چه میزان از شوخی استفاده کند جدّیبودن بیش از حدً، میکروسکوپی است که تمرکز را باریکتر و محدودتر و جزئیات را بزرگتر و گسترده میکند و معمولاً فرصت به دست آوردن یک تصویر بزرگتر و کلّیتر را از بین میبرد. البته یک شوخی واقعی هرگز نژاد یا مذهب تا حتی خود افراد را مورد سرزنش قرار نمیدهد، بلکه خودپسندی نهفته و دیدگاههای محدود را روشن و آشکار میسازد. شوخی واقعی، عمومیت دارد و حدّ و مرزی نمیشناسد. من به شخصه عاشق شوخیهای فیالبداهه و نوآورانه هستم و به همین خاطر است که زیاد از جوکهای از قبل بستهبندی شده و فکر شده توسط دیگران خوشم نمیآید.
بعضی افراد سعی میکنند از طریق جوکگویی خود را شوخ جلوه دهند. امّا این روش کاهلانهای است زیرا جوکها قرضی هستند. چنین جوکهایی غالباً با وضعیت یا بافتی که جوک گوینده در آن زمان در آن قرار دارد مغایرت دارد و ممکن است باعث ناراحت کردن بعضی از حاضران گردند. امّا شوخی واقعی، کلیّت دارد و «به طور طبیعی» برآمده از وضعیت است.
یک آدم شوخ طبع خوب، با به میان انداختن شوخی در یک وضعیت یا مکالمه که شامل «همه» بشود، حسن تفاهم با دیگران را تقویت میکند. نه این که با بیان کردن مصنوعی «یک جوک» سر رشته سخن را به دست بگیرد و خود را به نوعی برتر از دیگران بنماید.
اگر میخواهید شما نیز این چنین باشید مطمئن باشید که شوخی شما مرتبط با جریان مباحثاتی که دیگران نیز در آن قرار دارند باشد و بدین ترتیب حس دخالت داشتن آنها را تقویت کنید. این کار باعث تقویت ارتباط شما با دیگران میشود.
علت این که به چیزی میخندید این است که غیر منتظره است و همین غیرمنتظره بودن میتواند کاملاً برداشت شما از یک چیز را از آن پس تغییر دهد. به همین دلیل است که شوخی میتواند اثرات درمانگری داشته باشد. بیان یک شوخی در زمان مناسب و به شیوه درست میتواند باعث شود که بخشی از واقعیت به شیوه تازهای در مقابل چشمان ما قرار گیرد.
یک مرد «افسرده» در سنین شصت سالگی به ملاقات من آمد. پای راست او در یک تصادف قطع شده بود و او به سختی میتوانست با این واقعیت کنار بیاید. او مدتی طولانی درباره زندگیش و به ویژه همسر سابقش و این که چقدر زندگی با او برایش دشوار بوده است صحبت کرد. او در میان حرفهایش به این نکته اشاره کرد که همسرش پیش از او با دو نفر دیگر هم ازدواج کرده بوده و هر دوی آنها در طول زندگی با او مرده بودند. .
من حسن تفاهم خوبی با آن مرد برقرار کردم و او خود نیز متوجه شده بود. نکته جالبی که برای من وجود داشت این بود که او با وجودی که آدم شوخطبعی بود امّا در طول بیش از 12 ساعت «روان درمانی» که با من داشت. حتی یکبار هم خنده به لبانش راه نیافت. وقتی حرفهای او پایان یافت من با احتیاط گفتم: «خوب ... پس همسران قبلی او جانشان را از دست دادند و شما یک پایتان را!»
او مدتی به من خیره نگاه کرد. سپس متوجه شدم که آهی از ته دل کشید (هیچ شوخی بدون ریسک است!) و آرامی شروع به خندیدن کرد. آنقدر خندید که اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد. او گفت: «بله، من خوش شانس بودم! موفق به فرار شدم!»
یک روز شخصی از آبراهام لینکلن پرسید: «پای انسان چقدر باید دراز باشد؟» و این پاسخ معروف را داد: «آنقدر که به زمین برسد!» این نوع شوخی در واقع نوعی «شوک یادگیری» است و محترمانه به شخص میگوید: «این چه سوالی است که میپرسی؟»
به نظر من بدترین شوخی آن است که کسی به شما بگوید: «صبر کن تا این را برایت بگویم. از خنده رودهبر خواهی شد.» شوخی فرصتی است برای یادگیری زیرا «غیرمنتظره» است. چه کسی دلش میخواهد تحت فشار قرار داشته باشد که از قبل یک چیز را خندهدار تشخیص دهد؟ بهتر است آدم از پیش نداند که یک چیز خندهدار است و ناگهان متوجه شود.
بهترین شوخی آن است که شنونده را همپای خندیدن به فکرکردن وادارد. وقتی شما از شوخطبعی خود استفاده میکنید نشان میدهید که به اندازه کافی آرامش دارید که فکر کنید و نشان میدهید که دارای عقیدهای از خود هستید و ذهنتان فعال است.
www.uncommon-Knowledge.co.uk/psychology_articles/funny.html
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بینتیجه ماند.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دستهایی را که برای دوستی به سمت ما دراز میشوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دلبستن بهراسیم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانسها و فرصتهای طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصتها موفق نبودهایم.
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بستهای میرسیم و یکصد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز میکند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردنها و دوباره بلندشدنهاست که معنای زندگی فهمیده میشود و ما با تواناییها و قدرتهای درون خود بیشتر آشنا میشویم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.

